سرباز بابه
سرباز بابه
هلا ! ای قوت دل ،نور
دیده
نمی دانی دلم بی تو چی دیده
پس از تو هر چه دیدم سنگ و سختی
هلا ! بی تو هزاران دل طپیده
هلا ! ماه شب دیجور بابا
بیا سیب چهل دختر رسیده
هلا ! سردار من سردار صلصال
هلا ! شامامه بی توقدخمیده
توبودی داد من ، فریاد مردم
تو بودی دیو ودر را نیش گژدم
تو بودی یاد گار بابه قوم
تو بودی مثل عطر نان گندم
فداشم سینه ای بی کینه ات را
نگفتی قصه ای دیریینه ات را
نگفتی داستان زخم افشار
نماندی پش دل ، پشینه ات را
نگفتی سوز تیرآتشین را
شکنج قوم مست و خشمگین را
نگفتی یار درگوشت چی می گفت
نگفتی رمزو راز واپسین را
نگفتی آنچه از بابه شنفتی
ز بیست سه و بیست دو نگفتی
هزاران دل ، هزاران دیده می خواست
نگفتی تو،نگفتی تو،نگفتی
هلا ! ضحاک برگو راز بابه
بخوان برما تو از اعجاز بابه
بگو از قتلگاه ، از دشت غزنی
بگو ضحاک، بگو سرباز بابه
بگو هنگام آخر ماه چی گفت؟
بگو آن راز که سید علی گفت
بگو داغ نصیر از قعر دریا
بگو آنچه بتو شفیع علی گفت
تو رفتی آب را جوی عدو بُرد
زمطرب مستی از ساقی صبوبُرد
تو رفتی بامیان ورمزو رازش
دوباره سر بچاه غم فرو بُرد
13 /3/1391
کـــــــــــــابل